تبليغاتX
چند ضلعی منتظم

امروز كه بعد از مدتها به وبلاگ سر زدم، ديدم من هفت ماه مي شه كه هيچ چي ننوشتم! يعني من از ششم مهر سال پيش تا امروز از چندضلعي دور بودم! باورش برام مشكله. براي اين جدايي حتي اگه دلايل محكمي مثل ازدواج و فراقت از تحصيل و آزمون كارشناسي ارشد  رو بيارم فكر نكنم بتونه اين مورد رو توجيه كنه. به هر حال اميدوارم باز هم بتونم مثل سابق بنويسم. براي نوشتن هم فكر كردن لازمه پس اميدوارم باز هم بتونم فكر كنم، سخته اگه دوباره بخوام خودم رو به شكل چندضلعي در بيارم و سخت تر از اون اينه كه بتونم منتظمش كنم.

پس

دوستان عزيز و آشناي چند ضلعي منتظم! سلامي دوباره

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/02/17ساعت 12:37  توسط سمانه ع  | 

به نام خدا
بعد از چند ماه دوري از وبلاگ‌نويسي، خبري كه امروز در خبرگزاري فارس خواندم مرا به نوشتن ترغيب كرد. خبر تجليل از «علي حاتمي» به عنوان نماد جاذبه‌هاي گردشگري ايران
زنده ياد علي حاتميهر وقت يكي از فيلم‌هاي علي حاتمي را تماشا مي‌كردم، علاوه بر حض بصري از تصاوير زيبا و دوست‌داشتني و همچنين نيوشيدن نواي موسيقي اصيل ايراني و ديالوگ‌هاي پرمغز كه هركدام حاكي از تسلط نويسنده بر ادبيات غني زبان فارسي بود، يك حسرت مرا به آه كشيدن وا مي‌داشت. حسرت چيزي كه داشته‌ايم و امروز از كف‌ داده‌ايم. وقتي كوچكتر بودم و همراه بزرگترها به تماشاي فيلم‌هاي حاتمي مي‌نشستم، احساس مي‌كردم فقط من هستم كه معماري و موسيقي و ديالوگهاي شاعرانه و ... اين فيلم‌ها برايم نامانوس و تازه و بديع است و حسرت مي‌خوردم كه چرا در تهراني كه حاتمي به تصوير كشيده متولد نشده‌ام. به پدربزرگ و به پيرترهاي فاميل حسودي مي‌كردم كه در چنين فضايي بزرگ شده‌اند و همه چيز گويا، در آن زمان سر جاي خود قرار داشت! ولي تهران امروز و در بحثي كلي‌تر ايران امروز جز نفرين و آه و ناله‌هاي مردمش از معماري درهم و آلودگي صوت و هوا و اخلاق چيزي به همراه ندارد.
حميد جبلي و اكرم محمدي در نمايي از فيلم مادر ساخته علي حاتميبا خواندن خبر تجليل از علي حاتمي به عنوان نماد جاذبه‌ها، بله جاذبه‌هاي گردشگري ايران، خوشحال شدم كه اين يك درد مشترك است و امروز نه تنها من، كه در كودكي حسرت روزگار به تصوير كشيده فيلمهاي حاتمي را مي‌خوردم، بلكه تمام مردم اين سرزمين نيز با ديدن فيلمهاي حاتمي افسوس از دست دادن داشته‌ها را مي‌خورند.
چه خوب كه حاتمي با هنر سينما برايمان اين ميراث را باقي گذاشت و با زبان شيرين و خاص خود نماد جاذبه‌هاي گردشگري ايران شده است. روحش شاد

+ نوشته شده در  شنبه 1387/07/06ساعت 23:38  توسط سمانه ع  | 

داريوش مهرجويي در سال ۱۳۴۶ پس از تحصيل در رشته فلسفه در امريكا به ايران بازگشت و نخستين فيلم خود را با عنوان الماس ۳۳ ساخت...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/25ساعت 17:25  توسط سمانه ع  | 

دلم می‌خواهد صدايي بلند شود/اما مرده است/ دلم مي‌خواهد دسته‌اي گل بر روي ميز باشد/ اما خانه را فروخته‌ايم/ دلم مي‌خواهد ظهر باشد/ اما خون جاده را بسته است/ دلم مي‌خواهد همه سنگها برداشته شود/ اما سنگي مانده است و همين خودش زيادي است.*
كلود استبان
***
بالاخره بعد از وقفه‌اي سه ماهه پس از «مرده‌هاي بي‌كفن و دفن»، امروز به ديدن اجراي نمايش «ترانه‌اي براي آيدا» به تالار مولوي رفتم و سعي مي‌كنم نظرم رو راجع به اين اجرا، صريح بيان كنم.
با طراحي صحنه شروع مي‌كنم. به نظرم به جز قسمت عقب صحنه _ همان‌جايي كه رو‌به‌روي تماشاگران قرار داشت و با شيشه‌هاي مات كه نشان‌دهنده رديف پنجره‌هاي خانه بود و  كاملا در خدمت نمايش بود، بقيه صحنه چندان چنگي به دل نمي‌زد، يعني استفاده از يك مبل يا يك ميز تحرير كاملا نمي‌توانست فضاي يك خانه را در ذهن تداعي كند به علاوه در طي نمايش اكثر شخصيت‌ها يا روي زمين مي‌نشستند و يا ايستاده بودند. پس آن مبل و ميز چندان كاربردي نداشتند. در عوض شيشه‌هاي مات عقب صحنه جز ويژگي‌هاي خوب اين نمايش بود خصوصا اين‌كه قرار بود فضاي مرگ را براي مخاطب نشان دهد. از نظر بازي هم بايد عرض كنم كه فقط بازي‌هاي آن خانواده آباداني جنگ‌زده باورپذير در آمده بود و رابطه آيدا و همسرش ايرج خوب كار نشده بود. زوج‌هاي بشير _  يوسف(پسر بشير)  با بازي (يعقوب صباحي و مجيد تفرشي)  و بشير _ مادرش با بازي (يعقوب صباحي و عصمت رضاپور)، باورپذير و قوي كار شده بود. موسيقي هم انتخابي از قطعات اقليمي جنوب بود و كاملا  به عنوان يك همراه خوبِ اجرا در نمايش گنجانده شده بود يعني نه تنها خود را به نمايش تحميل نكرده بود بلكه از همان ابتداي نمايش تا پايان، همراه ديالوگ‌ها در حال اجراي نقش ضروري خود بود. من نسبت به اقليم جنوب اطلاع چنداني ندارم ولي احساس مي‌كنم كه بيشتر ابزاري كه آن خانواده جنوبي با خود به آن خانه آوردند از قبيل بادبزن‌هاي حصيري يا صندلي پارچه‌اي تاشو و يا قليون مادربزرگ همه و همه به همراه موسيقي و ترانه‌هاي جنوبي در پرداخت شخصيت‌ها و واقع‌نمايي نمايش از اين خانواده موثر واقع شده بود. در مورد نقش صامت و ساكت و بي‌حركت و بي‌كنش و واكنش همسر بشير بايد گفت كه اين سكوت تمهيد كاملا مناسبي بود. اين شخصيت نمايش درست مثل تماشاگران بود، در حاشيه، در تاريكي و در سكوت قرار داشت و به تماشاي جدال خانواده خود  با صاحبان اول آنجا يعني زوج آيدا و ايرج و يا به تماشاي تمام اتفاقات ديگر صحنه مي‌پرداخت و هيچ نمي‌گفت. كه كارگردان  در آخر نمايش به درستي و به آرامي و نه با يك شوك! نشان داد كه اتفاقي كه براي او افتاده با ديگران متفاوت است پس رفتار او هم بايستي متفاوت باشد.البته سكوت و انفعال اين شخصيت اگر بهتر كار مي‌شد مي‌توانست از اين هم بيشتر ذهن مخاطب را درگير خودكند.مخاطب مدام در طي نمايش از خود مي‌پرسيد كه چرا اين نقش با حالتي غم‌بار به ديگران نگاه مي‌كند و حتي در هيجان‌انگيزترين صحنه‌ها هم از خود چيزي بروز نمي‌دهد.  در برزخ بودن اين نقش كاملا حس مي‌شد البته اجراي بازيگرش كاملا منفعلانه بود يعني مي‌توانست حتي بدون ديالوگ و بدون حركت هم، در لحظه، حضور موثرتري داشته باشد كه اين يا به پرداخت نقش در نمايشنامه برمي‌گردد يا به اجراي بازيگر كه تفكيكش براي من ممكن نيست.  در مورد نورپردازي هم، از استفاده به جا و كاراي چراغ‌قوه وقتي كه لامپ‌ها به خاطر بمباران ارتش عراق خاموش بودند، خيلي لذت بردم زيرا نقش‌ها در آن تاريكي با نور چراغ‌قوه بر صورتشان ديالوگها را اجرا مي‌كردند، به نظرم كار جالبي آمد. نام نمايش (ترانه‌اي براي آيدا) حتي اگر قرار بود تمثيلي از تمام ترانه‌هايي باشد كه بعد از جنگ ايران و عراق قرار است در اين سرزمين به دنيا بيايند ابدا مناسب اين قصه نبود چرا كه ترانه (جنيني كه در رحم آيدا قرار داشت ) تنها براي آيدا و همسرش شخصيت مهمي محسوب مي‌شد. اين خانه سه صاحب داشت چرا براي مثال نام نمايش از اسامي خانواده بشير سود نبرده بود يا از آن زن و شوهري كه در آخر به اين خانه مي‌آيند؟
در كل نمايش خوبي بود ولي به نظرم با كارگرداني بهتر، اين نمايشنامه توان بالاتري در اجرا مي‌توانست داشته باشد.
***
مشخصات نمايش:
نويسنده: حميدرضا نعيمي/ كارگردان: سيامك موحدي/ بازيگران: آهو ايماني(معصومه). محمدابراهيم اقبال‌فر (نصرتي). مجيد تفرشي(يوسف). مسعود رحيم‌پور(ايرج). عصمت رضا‌پور (مادربزرگ). سهيلا صالحي (ناجيه). يعقوب صباحي (بشير). بهار كريم‌زاده (آيدا) گيتي قاسمي(سليمه) و علي‌اكبر مسافر آستانه (رضا)/
كاري از گروه تئاتر پاپيروس اجرا در تالار مولوي خرداد و تير ۸۷ ساعت اجرا ۱۷:۳۰ قيمت بليط: ۳۰۰۰ تومان

* متني كه در بروشور اين نمايش كار نازنين افشار در صفحه آخر نوشته شده است.
لينك مرتبط:
گريز از رويا، نگاهي به نمايش «ترانه‌اي براي آيدا» نوشته‌: رحيم عبدالرحيم‌زاده
موحدي: در اجرا به نمايشنامه «ترانه‌اي براي آيدا» وفادارم.  خبرگزاري كتاب
عكس‌هايي از نمايش از ناصر عرفانيان
 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/16ساعت 23:53  توسط سمانه ع  | 

در اتاق را كه باز كردم ديدم مادر دارد نماز مي‌خواند، نشسته است پس حتما تشهد و سلام مي‌گويد و نماز كه تمام شد با او حرفي دارم. اما... نه گويا تشهد ركعت دوم است و مي‌خواهد بلند شود... بلند نشد همانطور نشست... تعجب كردم كه چرا نمازش تمام نمي‌شود. نوبت به ركوع رسيد... با ديدن آن لحظه ناگهان تمام وجودم يخ كرد! همان‌طور كه نشسته بود كمي به سمت مهر خم شد و ذكر ركوع را خواند.
آخر چرا؟ دلم مي‌خواست بلند گريه كنم اما از آنجايي كه نمي‌خواستم او بفهمد كه فهميده‌ام، صدايم را فرو خوردم. از درون گريه كردم. تمام تنم مي‌لرزيد. مگر مي‌شود؟ پيش از اين تنها مادربزرگ را ديده بودم كه اين‌طوري نماز مي‌خواند ولي حالا... مامان... مامان من؟
وقتي به اتاقم رفتم تمام روزگار گذشته مثل فيلم از جلوي چشمانم گذشت: اين‌كه روزگاري وقتي فقط من و فاطمه بوديم و نگار هنوز به دنيا نيامده بود، مامان چقدر قوي بود، چقدر خوب نماز مي‌خواند. من نماز را از خودش ياد گرفتم. اولين وسوسه خواندن نماز را همين مامان به جانم انداخت وقتي ۶ ساله بودم و او را براي اولين بار ديدم كه چادر به سر مقابل سجاده در هال خانه مادربزرگ ايستاده... ايستاده... ايستاده... و دارد خيلي آرام صحبت مي‌كند، رفتم جلو كه سوالي بپرسم و پرسيدم اما جوابي نداد. چند بار تكرار كردم و جوابي نشنيدم احساس كردم مامان ديگر نمي‌تواند بشنود. نمازش كه تمام شد ـ يعني آن موقع فكر مي‌كردم كه دارد با خودش حرف مي‌زند و وقتي حرف‌زدنش تمام شد ـ به طرفم آمد و گفت: سمانه چي كار داشتي؟ چرا موقع نماز سوال مي‌پرسي؟ گفتم : پس شما مي‌شنيدين؟ گفت: معلومه گفتم: پس چرا جواب ندادين؟ گفت: داشتم با خدا حرف مي‌زدم.
با خدا حرف مي‌زد. با خدا... آنقدر برايم جذابيت داشت كه از او خواستم راه و چاه حرف‌زدن با خدا را يادم بدهد. در عالم كودكي احساس مي‌كردم كه چه حرف‌هايي با خدا دارم و انگار به يك اكتشاف جديد دست يافته بودم.
در اين ميان يك چيز كوچكي هم راجع به پدر اضافه كنم. يك بار در يك ظهر گرم تابستاني بعد از خواندن نماز ظهر ديگر تواني برايم نمانده بود تا يك نماز چهار ركعتي ديگر را بخوانم. كمي غر زدم و بابا براي آرام كردنم گفت: وقتي چهار ركعت نماز مي‌خوني يعني داري زيادتر با خدا حرف مي‌زني و بيشتر پيش خدايي.
امروز اما همان ماماني كه روزي با قامت بلندش‌ مي‌ايستاد و نماز مي‌خواند، مي‌نشيند و در را مي‌بندد كه دخترانش او را در آن حال نبينند. سني ندارد اما اين گذر زمان و روزگار است كه اين‌چنين‌شدن او را از چشمان ما پنهان داشته است.
وقتي عزيزي را از دست مي‌دهي يا غمي بزرگ از روزگار نصيبت مي‌شود زمان و گذرش مي‌شود بهترين علاج آن غم و درد.
اما در اين مورد‌، پي بردن به ظلمي كه زمان در حق ما نسبت به آگاهي از وجود پرسلامت مادر كرده است، آزارم داد آنچنان‌كه در درون گريستم و چه مشقتي است وقتي بخواهي جلوي ريزش اشكهايت را بگيري و در خود فرو بخوري‌اش.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/13ساعت 22:25  توسط سمانه ع  |